حس غریب
مرداد ۱۵, ۱۳۹۴
خودکشی
مرداد ۱۵, ۱۳۹۴

گزارش زیر توسط یکی از دانشجویان شرکت کننده در «اردوی ولایت دانشجویی» استان اصفهان در مرداد ۹۴ نوشته شده است:

به نام او …

بار الها…
به سوی تو آمده ایم
برای تو آمده ایم
به نام تو آمده ایم
پس عنایتی بفرما
آنچه می شنویم و آنچه می بینیم
برای تو رضایت را
و برای همه ما هدایت را
در پیش داشته باشد
به حق خوبان درگاهت
محمد و آل محمد (ص)
در این چند روزی که در محضر استاد گرامی حاج آقای مظلومی بودیم به شناختی رسیدیم که چند نمونه آن را در ادامه بیان می کنم:
نفر اول: چند روزی بود که مثل گذشته نبود، هرچند او سعی خود را می کرد عادی جلوه کند. حواسم به او بود، در خودش فرو می رفت، گاهی چند قطره اشک، گاهی در فکر …
به نوعی حال و هوا و افکار همه ما تغییر کرده بود، همه منقلب شده بودیم. با کسی آشنا شده بودیم که سالها بود می شناختیمش اما …
آشنایی با مهربانی حکیم و قدرتمندی رحیم که تا چند روز پیش در قلب و ذهن ما غریبانه می پرستیدیمش!
نگاه هایمان به دنیای اطراف عوض شده بود و یکی دو روزی بود که با معرفت وضو می گرفتیم و با هر الله اکبر نماز، یاد گفته های استاد می افتادیم و …
در همین دگرگونی های فکری بودیم که ناگهان یکی از دوستانمان درهم شکست و اشکهایش جاری شد، دورش جمع شده بودند. به آرامی کنارش کشیدم و به بیرون از کلاس رفتیم. کمی روی پله ها نشستیم، کمی که گریه کرد سبک تر شد. چند روزی بود که زیر نظرش داشتم و متوجه بودم که گویا حال خوشی ندارد. انکار می کرد اما بالاخره لب به سخن گشود که : بالاخره بعد از ۷ ماه گریه کردم.
گویا سخنان استاد کارساز بود، به خوبی در قلب و روح او نشسته بود. بعد از بحران ۷ ماه قبل، این اولین باری بود که توانست صادقانه با خود و خدای خودش کنار بیاید و چه خوب خدا را شناخت.
و چه خوب گفت استاد که: موانع باعث رشد انسان هستند، باعث رشد من.
نفر دوم: مراسم دعای توسل در محوطه بیرون از خوابگاه…
با دیگر دوستان در صف اول نشسته و منتظر شروع برنامه هستیم. تلفن یکی از دوستانمان زنگ خورد و بعد از اینکه تماس گیرنده فقط گریه می کرد، قطع شد و یک پیام بعد از قطع ناگهانی تماس. محتوای پیام، فوت یکی از دوستان چندین ساله رفیقمان و به کما رفتن دو نفر از اعضای خانواده اش بود. دوستمان بلند شد و از جمع جدا شد.
چند دقیقه بعد هرچه منتظر شدیم برنگشت. کم کم نگران شدیم، یکی از بچه ها به سراغش رفت؛ اما او را پیدا نکرد. من هم تمام محوطه و اتاق های ساختمان را گشتم، همه جا را اما نبود که نبود …!!!
بی نهایت نگران بودیم؛ خدای نکرده مبادا اتفاقی برایش افتاده باشد؟ مبادا حالش بد شده باشد؟ گوشی او هم یا خط نمی داد و یا پاسخ تماس را نمی داد. نهایتاً بعد از مدتی خودش پیام داده بود که در آخر جلسه نشسته است.
کنارش رفتیم، دائم می ترسیدم با صحنه ای روبه رو شوم که صورتش پر اشک باشد و حال خوبی نداشته باشد و مانند تمام افرادی که تا حالا دیده ایم، در حال بی قراری باشد.
به او که رسیدیم دستهای رو به آسمان گرفته اش را در دست گرفتم تا برای همدردی، دلداری اش بدهم و بغلش کنم.
همزمان سخن استاد به ذهنم آمد که معنای واقعی «انا لله و انا الیه راجعون» را توضیح داده بودند. همان گفته های استاد را برایش گفتم. در جوابم گفت: بله همه این ها را می دانم و برای همین است که اینقدر آرامم.
تازه متوجه صدایش شدم که چقدر آرام است، حتی بر خلاف تصور من دستهایش هم نمی لرزید!!!
آرام بود. آرامِ آرامِ آرام …!!!
همینطور که چادرش را روی صورتش کشیده بود عقب آمدم و به دعای توسل گوش جان سپردم.

812212265_22442812212256_23126

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *