ارائه مباحث «دین فطری» در طرح ضیافت اندیشه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد یزد
تیر ۲۲, ۱۳۹۴
و الله یحب الصابرین
مرداد ۱۵, ۱۳۹۴

مخاطبین مباحث دین فطری، تحت تأثیر فراگیری این مباحث، گاهی از سر ذوق، مطالبی را به رشته تحریر در می آورند.
مطلب زیر را یکی از دانشجویان شرکت کننده در طرح «اردوی ولایت دانشجویی» استان اصفهان به نگارش در آورده است.
این مطلب در هفته اول مرداد ماه سال ۱۳۹۴ نگاشته شده است.
استان اصفهان ـ درچه ـ اردوگاه شهدای درچه.

به نام بی نهایت

دیروز که استاد سر کلاس خواست تا خدا را تعریف کنیم، دلم یک دفعه ریخت. اصلاً نمی دانستم چه باید بنویسم. اولین چیزی که به ذهنم رسید درسهای فلسفه بود که در دبیرستان خوندم. خواستم بنویسم خدا واجب الوجود است، اما نمی دانم چرا دلم گفت بنویس خدا عشق است…
وقتی با چرایی آفریدن خودم مواجه شدم باز هنگ کردم. منتظر موندم تا جوابهای بچه ها رو بشنوم. هر کسی به صورتی عنوان می کرد: خدا نیاز به خلق کردن ما داشته؛ اما وقتی با خودم بالا و پایین کردم هیچ طوری نتوانستم قبول کنم که خدا نیاز داشته است. اما من خودم احساس نیاز کردم نسبت به خدا و در جواب اینکه چرا آفریده شدم، فقط توانستم بگویم: خدا من را آفرید به خاطر خودم، به خاطر من …
در کلاس که نشسته بودم، حس می کردم این کلاس فقط برای من تدارک دیده شده است. چون چند ماهی بود که احساس پوچی می کردم؛ مثلاً همیشه می گفتم توکلم به خداست، اما خودم می دانستم که این حرف من فقط زبانی است و آن را از دل نمی گویم.
نمی دانم چگونه بگویم اما این چند وقت دلم پر می زد برای خدایی شدن، اما راه را نمی دانستم و اصلاً دنبال آن هم نمی رفتم.
یک ماه، ماه مبارک رمضان، تا سحر بالای بام بودم و عبادتهای دست و پا شکسته انجام می دادم به امید اینکه شاید خدایی بشوم. هر شب به آسمان نگاه می کردم و می گفتم: یعنی آن بالاها چه خبر است؟ ولی به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم و خیلی اتفاقهای دیگر که باعث شده است به این باور برسم که خدا صدای من را شنیده و دارد راه را به من نشان می دهد.
در کلاس احساس می کردم اصلاً داخل کلاس نیستم؛ بلکه آن بالاها هستم (در آسمانها و ملکوت). داشتم حس عجیبی را تجربه می کردم، حسی که هیچ گاه در عمرم آن را تجربه نکرده بودم. مات و مبهوت حرفهای استاد بودم که همه آنها تا چند وقت پیش سؤالاتم یا بهتر بگویم آروزیم بود.
کلاس تمام شد و من ماندم تنها … کلاً هنگ کرده بودم. چیزی نمی فهمیدم تا وقتی اذان گفته شد؛ الله اکبر را که گفت تازه فهمیدم چه خبر است و چه شده است.
با عشق و اشتیاق وضو گرفتم و با سرعت به سمت مسجد رفتم؛ می رفتم انگار که یکی منتظرم بود. وارد مسجد که شدم بغض گلویم را گرفت. تکبیره الاحرام نماز را که گفتم بغضم ترکید و اشکم جاری شد. ناخداگاه گردنم کج شد و حالت تواضع گرفتم، می توانم قسم بخورم تا حالا اینطور نمازی نخوانده بودم. حضور خدا را حس می کردم.
با هر کلمه الله اکبر که گفته می شد، اشکم بیشتر می شد. نماز که تمام شد دلم نمی خواست از سر سجاده بلند شوم. تا کلاس عصر حس غریبی تمام وجودم را گرفته بود.
عصر در کلاس، استاد پرسید نماز امروز ظهر چگونه بود؟ بلند گفتم بی نهایت عالی؛ چون کلمات محدود بود این را گفتم وگرنه حالم قابل وصف نبود.
کلاس عصر هم تمام شد و باز من با حالتی از خود بی خود بودم. نماز مغرب و عشاء را عاشقانه تر از قبل خواندم. شب حال دلتنگی به من دست داد و شروع کردم به گفتن ذکر. دیدم آرام نمی شوم، از اتاق به بیرون آمدم، دیدم همه خوابند، نور کمی پیدا کردم و مشغول خواندن قرآن شدم، بهتر شدم اما خوب نه.
حس کردم باید فکر کنم؛ اتفاقات چند وقت گذشته و کلاس و موضوع بحث را در نظر گرفتم و به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که این وعده برای من در حال تحقق است که خدا می فرمایید: اگر بنده من یک قدم به سمت من بیاید، من ده قدم به سمت او می آیم.
تصمیمم را به طور قطع گرفتم که راهی را که جلوی من باز شده تا انتها بروم. تصمیم گرفتم خدایی بشوم. اما؛ یک لحظه ترسی تمام وجودم را گرفت که نکند الان در این فضا قرار گرفتم و به قول معروف جو گیر شدم؟ برای آرام کردن خودم اولین کاری که کردم با قرآنی که در دستم بود عهد بستم که دور گناه را خط قرمز بکشم. اما این ترس همچنان همراه من بود، چون در خود نمی دیدم که بتوانم راه را بشناسم و خدایی بشوم، من نیاز به کمک دارم، باید در این چند روز کلاس قطعاً راه خودم را کامل بلد بشم و یاد بگیرم؛ نمی دانم چگونه اما خدایی که حرفهای قلب من را شنیده الان برای من این زمینه را فراهم کرده و ادامه آن را هم محیا خواهد کرد.
در حال و هوای خاصی بودم و داشتم با خدا حرف می زدم، به خدا گفتم: من تو را برای خودت می خواهم …
که اذان صبح را گفتند…

1234

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *